یاد بعضی نفرات…
با درودی به آیدا شاملو، یادگار و بازمانده ای از احمدشاملو .
روزگاری به فکر انتشار ماهنامۀ ادبی افتاده بودم با احمد در میان گذاشتم. از پس چندی جستجو نام زمانه را برگزیدیم. و شمارۀ اولش ویژه احمد شاملو شاعر زمانه ما بود. پس از مصاحبه با احمد به سراغ آیدا رفتم. روزگاری بود که سفرنامۀ ممالک متفرقۀ امریغ شکل می گرفت. و روزگار خوشی بود توام با خنده و شادی. برای آن اولین شماره مصاحبه ای با آیدا کردم که جای خواندن دارد.
– زمانه: از اینکه اجازه این مصاحبه را به ما دادید، در ابتدا متشکرم. چگونه با احمد آشنا شدید و آغاز این زندگی چگونه بود؟
– آیدا: همسایه بودیم. خانه ما پهلوی هم بود، طبقه دوم ساختمانی بودیم که در ساختمان بغلی در طبقه اولش، شاملو و مادر و خواهرهایش زندگی می کردند. وقتی هم که با هم آشنا شدیم، من اصلاً نمی دانستم او کیست.
– زمانه: با سودابه، خواهر شاملو صحبت کردم، می گفت؛ تو اول خیال کرده ای که خواهر شاملو، همسر اوست… .
– آیدا: بله. خواهرش بود. بچه اش هم بود. پسر شاملو هم بود. من فکر می کردم که آن زن همسر شاملو است و دو بچه هم دارند. بعد فهمیدم که خواهرش از شوهرش و او هم از همسرش جدا شده و همه با مادرشان در یک جا زندگی می کنند.
– زمانه: چگونه تو را جذب کرد؟
– آیدا: دیدمش و قاعده دیگر شد.
– زمانه: اولین آشنایی ها چطور بود؟
– آیدا: بعد از مدتها که توانستیم با هم صحبت کنیم، همان اول که مرا دید، همه زندگی اش را برای من تعریف کرد و کتابی هم به من داد که بخوانم.
– زمانه: چه کتابی بود؟
– آیدا: باغ آینه. من خواندم و چون با شعرهای معمولی فارسی متفاوت بود، خوشم آمد. بعد فکر کردم که این باید خودش باشد. به نظرم آدم معمولی نبود، چون اسمش روی کتاب ا.بامداد نوشته شده بود. وقتی که کتاب را به او باز می گرداندم، پرسید؛ خوشت آمد؟ گفتم؛ خیلی، خودت نوشته ای؟ -به من نگفته بود که نویسنده و شاعر است. البته گاهی می دیدم روی بالکن خانه شان نشسته، چیزی می نویسد. فکر کردم روزنامه نگار است یا چیزی در این حدو- گفتم؛ این کتاب باید کار خودت باشد. پرسید؛ چطور مگر؟ گفتم؛ خُب دیگر! فکر می کنم تایید کرد. من قبل از آن “کتاب هفته” را می خریدم و دوستش می داشتم، منحصر به فرد بودن آن برای من خیلی جالب بود. چند روز بعد فهمیدیم که احمد شاملو سردبیر مجله است.
– زمانه: این آشنایی به ازدواج انجامید. وقتی که ازدواج می کردی، احساست چه بود؟ فکر کردی قدم به کجا می گذاری؟ چون زندگی با یک شاعر، زندگی عادی نیست.
– آیدا: منظورتان این است که شاعر و نویسنده اگر پُر شور و شر و یک دنده و متعهد نباشد، –که این خودش یعنی آشوب و محرومیت از آرامش و داشتن دغدغه مدام- معمولاً لاابالی و سر به هوا از آب در می آید –که گرفتاری دیگری است-. در واقع نمی دانستم به کجا دارم پا می گذارم ولی چون دوستش داشتم، مصمم بودم این کار را انجام دهم، با وجود مخالفتهایی که در خانواده می شد.
– زمانه: در ایران ازدواج ها بیشتر زیر نظر خانواده بود و مخالفت با نظر آنها مشکل است، به ویژه در دوران شما. در مورد شما این مشکل چطور حل شد؟
– آیدا: مخالفت خانواده با من خیلی شدید بود. اصولاً می گفتند این عمل غیر ممکن است. بعد، روزی اتفاقاً پدر و مادرم، من و شاملو را با هم دیدند، در خیابان نزدیک خانه مان. پدرم گفت؛ برویم منزل بنشینیم و صحبت کنیم. ما را سوار اتوموبیل شان کردند و به خانه رفتیم. وقتی او را دیدند، مخالفت ها کم شد و البته نگرانی ها شروع شد. نگرانی مادرم از این بابت بود که چون من فرزند اول بودم می بایست طبق سنت ها و رسوم خودمان ازدواج می کردم و ازدواج من با یک مرد غیر مسیحی باعث می شد خانواده را بابت ازدواج خواهرهای دیگرم و حتی برادرم دچار مسایلی کند که معمولا جزو مشکلات اقلیت های مذهبی است. خوشبختانه از این مشکلات برای خانواده من پیش نیامد. ولی من و شاملو به زندگی با هم مصمم بودیم و ناچار با اینکه شاملو می گفت هنوز از نظر مالی آمادگی ندارد، با هم ازدواج کردیم. این اولین دفعه نبود که او زندگی را از صفر شروع می کرد.
– زمانه: در آغاز هر زندگی نوین مشکلات و معضلاتی وجود دارد، به ویژه برای نویسنده و شاعری که متعهد است و مساله اش مساله قلم به دست گرفتن نیست و برای دل خودش قلم می زند. خُب، این شرایط زندگی را دشوار می کند. شما می دانستید که درگیر چنین مسایلی خواهید شد؟
– آیدا: بله، می دانستم، چون پیش از ازدواج، دو سال با هم آشنا بودیم و من از شرایط او و خانواده اش اطلاع داشتم و می دانستم که کار و درآمدی در میان نیست. می دانستم که بچه هایش هستند و همسر اولش و مشکلات دیگر. هر وقت با او بودم گویا پایم بر روی زمین نبود و در ابرها پرواز می کردم. تمام سعی من این بود که هر چه زودتر سامانی برایش درست کنم که به کارهایش برسد.
– زمانه: چگونه با مشکلات مالی در زندگی با متفکری که همیشه خلاف جریان آب شنا می کند، دست و پنجه نرم کردید؟
– آیدا: مسایل مالی و نداری هیچ وقت برای من مهم نبوده است، من در خانه پدر و مادرم زندگی راحتی داشتم و این مشکلات را نمی شناختم، حالا هدفی پیدا کرده بودم. با احمد که آشنا شدم از افکار و جهان بینی او خوشم آمد، در نتیجه خودم را همراهش کردم. دیدم بیشتر نظریاتمان یکی است و چیزهایی که دوست داریم مشترک است. از همه بیشتر انسان بودن او و حساس بودنش مرا جلب کرد. دیدم این راهی است که پیمودن آن را دوست دارم.
– زمانه: هیچ وقت فکر کردید که از راهی که در آن قدم گذاشته اید، برگردید؟
– آیدا: اصلاً، من حتی حاضرم دوباره برگردم و از نو شروع کنم، با همه سختی هایش.
– زمانه: هیچ وقت تمایل داشته اید که شعر بگویید؟
– آیدا: نه، هیچ وقت چنین احساسی نکرده ام. من دوست دارم شعر آفرین باشم. از این گذشته وقتی شعری را می خوانم و به دلم می نشیند، اگر شاعر آن احمد باشد، مثل این است که من نوشته ام. همین طور کتاب یا فیلم، فرقی نمی کند. وقتی مخاطب خوبی باشید، لذت می برید، مثلاً من موسیقی را دوست دارم و وقتی به آن گوش می سپارم و از آن لذت می برم، گویی خودم آن را خلق کرده ام.
– زمانه: در دوره زندگی مشترک با شما، شاملو به زندان نیفتاد؟ دوره های زندانی شدن او قبل از ازدواج با شما بود؟
– آیدا: بله.
– زمانه: روزهایتان چگونه می گذرد؟ می دانم که سخت گرفتار “کتاب کوچه” هستید و فعالانه در همه ابعاد زندگی شاملو نقش حساسی دارید، در این مورد چه احساسی دارید؟
– آیدا: احساس یگانگی. وقتی می بینم که می توانم به پیشرفت یک جریان فرهنگی کمک کنم، خوشحال می شوم و در خودم احساس غرور می کنم و مسوولیت هایش را با تمام وجود می پذیرم.
– زمانه: وقتی که شاملو در جلسه ای سخنرانی می کند، دیده ام که بیشتر از او دلمشغول و متوجه خوب برگزار شدن جلسه هستید. چه احساسی درباره این لحظات و نقش شاملو و استقبال مردم از او داری؟
– آیدا: نگران نیستم چون در طول این مدت فهمیده ام که جریان کار به خوبی پیش خواهد رفت. مسایلی هست که من می دانم و دیگران نمی دانند، مثلاً ساعت 8 باید جلسه سخنرانی یا شعر خوانی شروع شود اما در ساعت 7 فشار خونش روی 240 یا 220 است! من باید تلاش کنم تا او به وضعیت عادی برگردد تا بتواند در جلسه شرکت کند. نگرانی من فقط از این بابت است، از جهات دیگر خیالم راحت است. او هم روی صحنه خیلی راحت است، فقط مساله سلامتی اش برای من مهم است.
– زمانه: تشویق ها چطور؟
– آیدا: مرا خوشحال می کند. چون می بینم در نگاه مردم محترم است و به زحماتش ارج می گذارند.
– زمانه: در تاریخ صد سال اخیر ایران، نام هیچ زنی مانند شما در شعر جاودانه نشده است. به جرات می توان گفت که هیچ نویسنده و شاعری در این قرن و شاید تاریخ ایران، هیچ زنی را این گونه جاودانه نکرده است. شعرهایی که شاملو درباره شما گفته است، هیچ شاعری برای همسرش نسروده است. چه احساسی در این زمینه دارید؟ آیدا در آینه، آیدا، درخت و خنجر و خاطره. بیشتر از این است ولی این ها برجسته ترین هستند که من اشاره کردم.
– آیدا: این نشانه لطف بسیاری است که او به من دارد.
– زمانه: هر کس که با شعر شاملو آشنا است با اولین شخصیتی که در آثارش آشنا می شود، شخصیت شما است. این یک شخصیت وارسته است.
– آیدا: مهمترین مساله برای دو نفر که تصمیم می گیرند که زندگی سازنده داشته باشند، روراستی و یکرنگی است، وگرنه من زن فوق العاده ای نیستم، فقط خیلی صادق و روراست هستم، چیزی در پشت پرده وجود ندارد، من حرفم را می زنم و او مرا می شناسد. چنان یگانگی و یکرنگی بین ما وجود دارد که حرفی را بر زبان نیاورده می دانیم و بسیار اتفاق می افتد که نیاز به سوال کردن هم از یکدیگر نداریم. او می داند من چه هدفی دارم و به چه علت با او هستم، برای چه دوستش دارم و در کنار او هستم و فکر می کنم همین کافی است.
– زمانه: هیچ گاه سعی کرده اید در جهان بینی یا تفکری که احمد دارد، تغییری ایجاد کنید؟ مثلاً در شرایطی که او را در خطر دیده اید… .
– آیدا: نه، من هیچ وقت نظری رابه او تحمیل نکرده ام. ممکن است درباره موضوعی با هم صحبت کرده باشیم و بعد از آن عقیده من تغییر کرده باشد یا او. من هرگز نخواسته ام یا نگفته ام مثلاً این را ننویس یا آن کار را نکن، موردی پیش می آید، در موردش گفتگو می کنیم و او می نویسد، ولی چیزی را به او تحمیل نمی کنم.
– زمانه: زن گاهی برای حفظ شوهرش می گوید؛ اگر دست از این تفکر برداری خودت را حفظ می کنی.
– آیدا: مگر خودش این را نمی داند؟!
– زمانه: روی علاقه قلبی که زن… .
– شاملو: من عذر می خواهم که در بحث شما شرکت می کنم، ولی آیدا روزی حرف بزرگی به من زد، او گفت؛ اگر دستگیر شدی، سرشکسته پیش من بازنگرد.
– آیدا: نه، گفتم: «من دیگه نمی مونم».
– شاملو: خط نبود که به من داد، دلگرمی به من داد. چون می داند ممکن است، حضور او برای من تبدیل به نقطه ضعف شود، که اگر از پشت تلویزیون برگشتم خانه، دیگر آیدا نخواهد بود. این را نه به عنوان اتما حجت بلکه به عنوان تایید من گفت.
– آیدا: خُب، در خیلی از موارد افکار ما یکی است، وقتی کاری را می خواهد انجام بدهد، حساب بُرد و باخت را نمی کند. شجاع است، بی باک است. این ها همه نقاط مثبت یک انسان است. شجاعت خصلتی است که همه از آن بهره ندارند، ولی از آن صحبت می کنند، در بسیاری موارد فقط حرفش را می زنند، ولی خلاف آن عمل می کنند یا اصلا عملی انجام نمی دهند. ولی شاملو حرفی را که می زند بدعت می شود.
– زمانه: آیا درباره اوایل زندگی مشترکتان و فقر مالی که داشتید، می توانید توضیح بدهید؟
– آیدا: فقر برای بشر بدترین چیز است. روح و شخصیت و بلندنظری آدم را می کُشد، غرور آدم را خُرد می کند، برای همین است که می گوییم همه باید در رفاه باشند. ولی در مورد ما، اولین چیزی که در آشنایی با او نظر مرا جلب کرد، غرور احمد و بلند نظری اش بود. در فقیرترین لحظات زندگی مان هرگز به حقارت نرسیدیم. در همان سالهای فقر وحشتناک در زندگی مان، به او پیشنهادهایی با حقوق کلان می شد که هر کسی به جای او بود، قبول می کرد و غرق آن ورطه می شد. من خود بارها شاهد این پیشنهادات بودم که عده ای آمدند و پیشنهاداتی را مطرح کردند ولی می دانستم او هرگز نمی پذیرد. ما می دانستیم که به کجا داریم می رویم و این پیشنهادها، انحرافاتی بود که می بایست از آنها پرهیز کرد. منتها منظور من این است که انسان، وقتی خودش را شناخت، با این حرفها گول نمی خورد. من حاضرم همه چیز را بگذارم و این حرفم را که به آن اعتقاد دارم بگویم که در همان موقعی که این پیشنهادها به شاملو می شد، عده زیادی بودند که غبطه می خوردند که چرا نصیب آنها نشده است.
منتها ما آن فقرمان را ترجیح می دادیم به تن دادن به حقارت و نوکرمآبی. وقتی می گویم فقر، یعنی فقر کامل.
– زمانه: مثالی از آن می توانید بزنید؟
– آیدا: حدود سالهای 1348، ما در خیابان کاخ شمالی خانه ای گرفتیم با اجاره ماهیانه 900 تومان. من هم کار می کردم و مثلاً وضع زندگی مان کمی بهتر شده بود. پسر شاملو، سیروس هم با ما زندگی می کرد. خانه دو اتاق خواب و یک حمام داشت. ولی ناگهان شاملو به خاطر نقد تندی که در مورد جشن هنر شیراز نوشت، بیکار شد و همین 900 تومان کرایه خانه را هم اغلب نداشتیم بدهیم و سراسر ماه را باید احتیاط می کردیم و دست به عصا راه می رفتیم تا هزینه کرایه ذخیره شود و از روی صاحبخانه خجالت نکشیم. در آن سال ها اگر خواهرم نبود شاید ما حسابی بی خانمان شده بودیم.
در همان مواقع کسی تلفن کرد و گفت ما پنج نفر هستیم و می خواهیم بیاییم و شما را ملاقات کنیم، با هم آمدند به خانه ما و گفتند؛ یک سورپریز برای شما داریم. شاملو پرسید که موضوع چیست؟ گفتند؛ شخصیتی درباری می خواهد یک خانه شعر درست کند –همان که بعد فرهنگسرای نیاوران شد- به نظرم سال 1348 بود. گفتند؛ آقای شاملو قرار است مدیر عامل آنجا شود، سالی چند بار مسافرت خارج از کشور با حقوق سفر و ماهیانه 25 هزار تومان هم حقوق رسمی به ایشان تعلق خواهد گرفت و در تمام میهمانی ها نیز شرکت خواهند کرد و … . اجازه بدهید بگویم که اجاره خانه آن ماه را هم نداشتیم. گفتند که هر طور دلتان بخواهد می توانید تصمیم بگیرید، برایتان برنامه ریزی می کنند و این حرف ها. من همان کنار در آشپزخانه مشغول درست کردن قهوه برای آقایان بودم. شاملو گفت؛ من 25 هزار تومان از گلویم پایین نمی رود، اصلاً به نان و پنیر مکبه زدن عادت کرده ام. یکی از آنها گفت؛ از شوخی بگذریم، شاملو گفت؛ اصل ماجرا می لنگد. حالا دیگر سانسورچی های شعر و ادبیات ما می خواهند برای ما خانه شعر درست کنند! گفتند؛ اختیار دارید، این شخصیت مهم دربار خیلی هم به شما علاقه مند هستند. شاملو در همین موقع گفت؛ از قول من به ایشان سلام برسانید، بگویید یک دده سیاهی بچه ای را بغل کرده بود، بچه زار زار گریه می کرد. دده سیاه می گفت؛ نترس، من اینجا هستم. یکی رسید گفت؛ بچه دارد از ترس خودت گریه می کند… . من در آشپزخانه زدم زیر خنده. خلاصه، آنها رفتند. دو نفر از آنها گفتند؛ ما می مانیم. وقتی آن سه نفر خانه را ترک کردند، شاملو به این دو گفت؛ شما چرا دنبال این ها راه افتاده اید؟ یکی شان گفت؛ آمده بودم ببینم اگر شما بپذیری، من هم بپذیرم. خدا عمرشان بدهد که دست کم روراست بودند. خلاصه، آنها رفتند و ما ماندیم با غصه کرایه آن ماه. هنگام آمدن صاحبخانه که می شد، چراغ ها را روشن نمی کردیم و سروصدایی هم نمی کردیم. تا خلاصه خواهرم به دادمان رسید. در هر صورت زندگی همین است. ولی فقر چیز بدی است. نمی گذارد به کارت برسی، همیشه نگرانی. شاید چون عاشق زندگی هستم، نگذاشتم شاملو هرگز ناامید و دلخسته شود. با وجود این، فقرِ شریف از زیاده خواهی های آنچنانی بهتر است. انسان باید برای آموختن، حرص و ولع داشته باشد، نه برای اندوختن. کاش همه به جایی برسند که افزون بر احتیاج نخواهند.
– زمانه: شما که با محافل فرهنگی آشنایی دارید، فکر می کنید شعرا و نویسندگان کنونی ما از این غم و رنج فارغ هستند؟ فکر می کنید این مشکلات گذشته است که به جامعه ما ربطی ندارد، در صورتی که این ها مسایل مبتلا به جامعه ما است.
– آیدا: نه، زندگی همیشه همه جا بالا و پایین دارد، حتماً امروز هم همینطور است. در بسیاری از کشورها، هنرمندان و آفرینندگان فرهنگ در تنگدستی مالی به سر می برند. در صورتی که اینان کارگرهای فرهنگ در هر کشوری هستند و باید لوازم و وسایل لازم برای کار آنها به نحو احسن در اختیارشان قرار بگیرد.